قسمت اول

به نام خالق عشق

روزی بود و روزگاری …… جونی رنج می‌برد ز بیکاری

عه ببخشید البته درستش اینکه همه جوونا رنج می‌بردند و می‌برند و می خواهند برد از بیکاری…. اما من میخوام براتون قصه یکی از همین جوونا رو براتون تعریف میکنم.

پسر شروع عاشقی

روزی پسری تو دامن عشق متولد میشه و از اون به بعد عاشقی معنی میگیره . اون پسر با بقیه پسر ها ی فرق داره ، ی فرق خیلی کوچیک، اونم اینه که او خیلی آروم و بی جنبش و جوش بود.

رفتن به دبیرستان

روزها میگذره و او بزرگ و بزرگ تر میشه تا اینکه به دبیرستان میره. (او هوش بالایی داره به خاطر همون توی دبیرستان نمونه دولتی قبول میشه) اما با توجه به وضع خراب جامعه تنها راه چاره رو توی ازدواج میبینه. پس تصمیم میگیره که این قضیه رو با پدر و مادرش در میان بزاره.

پدرش بعد از کلی صحبت کردن و گفتن شرایط ازدواج و کل زیر وبم تشکیل خانواده از پسر میپرسد: + آیا تو با این شرایط درون خودت میبینی که ازدواج کنی؟ پسر می‌گه : – بله

پس مادر شروع به گشتن همسر خوب برای پسرش میکنه، اما خیلی جدی و مسمم نمیگرده آخه به نظر خودش هنوز پسرش به درد زن گرفتن نمیخوره.

دو سال بعد

بعد از گذشت چن سال باز هم میبینه پسرش از فکر ازدواج بیرون نمیاد پس تصمیم میگیره کمی بیشتر به دنبال همسر برای پسرش باشه. حتی تا فاصله هزاران کیلومتر دور تر از منطقه سکونتشون هم به دنبال همسر بود اما هیچ کجا ی کیس مناسب پیدا نمیکنه. اما باز هم از اینکار دست برنمیداره. تا اینکه ی دختری رو پیدا میکنه.

4/3/1399 دیدار پدر دختر با پسر

بعد از تماس و صحبت کردن و هماهنگ کردن خاستگاری، پدر دختر، یک قراری با پسر داستان ما توی محیطی مناسب میزاره، تا اول اونو ببینه که اگه پسندیدش ، بعد قرار خاستگاری رو بزاره تا اختلالی درون دخترش رخ نده آخه تک دخترش بود و اونو خیلی دوست داشت. (همانطور که میدونین دخترا احساساتی هستن) از اونجایی هم که دختر خواستگار زیاد داشت، من باب این این امر قرار را گذاشت تا اگه نشد دختر لطمه ای نخوره. (اونایی که خاستگار براشون اومده میدونن)

غافلگیر شدن پسر

پسر که نمی‌دونست قراره که تو اون قرار چی اتفاقی بیوفته پس یکمی البته خیلی زیاد استرس داشت، اما هرطور بود باز هم به سر قرار رفت. اما زمانیکه رسید دید پدر و مادر دختر با هم آمدن استرسش بیشتر شد، آخه اونم تنها رفته بود و نمی‌دونست باید چکار کنه. پس به پدرش تماس گرفت تا اون هم بیاد.

غافلگیر شدن پدر دختر

پدر دختر انتظار داشت که پسر به ی تیپی شیک و مرتب و خوشگل بیاید اما پسره…. مو های کوتاه داشت به قدری که چیزی نمونده بود که سرش جایگزین ماه بشه و کلاه پلنگی سرش کرده بود انگار که جز ارتش روسیه یه، لباس سبز لجنی تنش بود با یک شلوار مشکی، دمپایی هم پاش کرده بود و کلا لباساش نسبتا کهنه بود.

توی اون زمانی که قرار شد پدر پسر بیاد پس پدر دختر از فرصت استفاده کرده و با پسر شروع به حرف زدن می‌کنه و هدف ازدواج و مقطع تحصیلی و…. را میپرسه. پدر پسر هم که می‌رسد باز هم با هم صحبت می‌کنند، پدر دختر از پسر خوشش می‌آید و قرار خاستگاری می‌گذراند.

داستان ادامه دارد…

قسمت دوم

قسمت دوم

Design a site like this with WordPress.com
Get started