
خلاصه داستان دوم: پسر و خونوادش خاستگاری رفتن و قرار شد دختر و پسر با هم صحبت کنن
صحبت های پسر و دختر

دختر و پسر حالا کنار هم نشستن و میخان باهم صحبت کنن و آینده و برنامه هاشونو برای هم بگن.
به قول یکی از رفقا: دختر و پسر نشستن و میخان اولین دروغ های زندگی مشترکشونو به هم بگن
پسر توی مسیر یک سره باخودش مرور میکرد که چی بپرسه؟ چی بگه؟
تو اینترنت نگاه میکرد، با خودش مرور میکرد، مشورت های بقیه رو تکرار میکرد تا به نتیجه ای برسها
اما استرس زیاد باعث میشد به ی نتیجه خوبی نرسه و همین امر کمی اورا عصبانی میکرد
دختر نقاش

اینو یادم رفت بگم که دختر نقاش ماهری بود؛ چون 2 تا گل سرخ زیبا روی جفت گونه های پسر کشید
پسر داستان ما خیلی متشخص بود و تا اون زمان با هیچ دختری در ارتباط نبود به خاطر همون از زمان ورود، لپ هاش سرخ شده بود
از اینا بگذریم حالا زمان حاضر جوابی رسیده بود

الان وقت این رسیده که هر کدومشون سوالاتشونو بپرسن.
+ پسر: دیگ وقتش رسیده سوالاتمو بپرسم.. . حالا چی بگم؟؟ چجوری شروع کنم؟؟ ای خدا کمکم کن؟؟ آها خوبه با نام خدا شروع کنم!.. حالا چجوری خدارو یاد کنم؟ ای خدا
پسر نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت شروع کند اما دختر زود تر از اون شروع به حرف زدن کرد

پسر نفس راحتی کشید و شروع به گوش دادن کرد

– دختر: تا کی میخای درس بخونی
+ پسر: درس من تموم شدنی نیس
+ دختر: ینی چی
– پسر: ینی درسم جوریه که اگ بخونم تموم نمیشه مگه اینکه خودم توانایی خوندن نداشته باشم و نخونم
_ پسر : شما تا کی میخای درس بخونین؟
+ دختر : تا هر وقت شما بگین
با گفتن این حرف، قند تو دل پسر آب شد و دو دستی قلبشو تقدیم دختر کرد، اما به روش نیاورد

پسر گاهگاهی به خاطر احترام به دختر نگاه میکرد و دختر هم به او نگه میکرد
همینطور صحبت هاشونو ادامه دادن تا سوالاتشون تموم شد، و زمانی که برگشتن
خونوادهاشون گفتن: شما صحبت هاتونو کردین؟ تموم شد!؟! هنوز نرفتین برگشتین
تعجب پسر

پسر با تعجب گفت:
چی؟ زود اومدیم؟؟!ما صحبت هامون تموم شد
این چن دقیقه برای پسر مثل چن ساعت گذشت آخه تا حالا با ی دختر صحبت نکرده بود و هم بحث، بحث آیندس شوخی بردار نیس
جواب دختر

وقتی پسر اومد پیش خونواده، عمه گفت :
بریم دیگ نتیجه باش با دختر. اگ دخترتون جوابش مثبنه بهم خبر بدین
دختر هم ی نگاهی کرد ولی هیچی نگفت
عمه پسر گفت :
الان نمیخاد جواب بدی خوب فکراتو بکن بعد جواب بده
دل باخته

پسر دل تو دلش نبود آخه با دیدن دختر دلشو پیش اون جا گذاشت
تو مسیر هی از مادر و خواهر و عمش می پرسید:
چی شد؟ بنظرتون جوابش مثبته
یکی میگفت:
از ظاهرش معلوم بود نپسندید
و یکی میگفت
نظرش مثبته
اما پسر هی خدا خدا میکرد که جوابش مثبت باشه آخه با نگاه اول نه یه دل بلکه صد دل عاشق دختر میشه

نمیدونم شمام به عشق با نگاه اول اعتقاد دارین یا ن
بنظرتون این دو تا بهم میرسن یا ن؟
… ادامه دارد
قسمت چهارم https://mohammadtaha.family.blog/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/