
روزی پسری مذهبی و تقریبا 16 ساله که هنوز پشت لبش سبز نشده بود قصد ازدواج میکند و این قضیه را با پدر و مادرش در میان میگذارد. پدرش بعد از کلی صحبت کردن و گفتن شرایط ازدواج از پسر میپرسد: آیا تو با این شرایط درون خودت میبینی که ازدواج کنی؟ پسر میگوید : بله پس مادر به دنبال خواستگار میگردد. اما این کار را خیلی جدی نمیگیرد و مادر به خاطر سن کم پسرش چندان اهمیتی به این قضیه نمیدهد.
2 سال بعد
مادر بعد از گشتن دختری خوب برای پسرش پیدا میکند. او چند جا هم برای خاستگاری رفته بود اما آنها را نپسندید بود اما بالاخره ی دختر دیگه ای رو هم پیدا میکند تا به خاستگاری بروند. (ایام خاستگاری در ایام کرونا بود و حرم مطهر بسته بود اما در روز عید فطر حرم باز شد.)
4/3/1399 حرم مطهر امام رضا علیه السلام
بعد از تماس و صحبت کردن و هماهنگ کردن خاستگاری، پدر این دختر یک قراری با این پسر داستان ما توی حرم میزارند تو اول اونو ببینند و اگر پسندیدند بعد قرار خاستگاری رو بزارند تا اختلالی درون دخترش رخ ندهد. (همانطور که میدانید دخترا احساساتی هستند) از اونجایی هم که دختر خواستگار زیاد داشت من باب این این قرار را گذاشت.
غافلگیر شدن پسر
پسر که نمیدونست باید چکار کند چون اولین قرار و مخصوصا اومین خاستگاری بود، تنهایی به حرم میرود و وقتی داخل حرم میرسد به پدر دختر تماس میگیرد و پدر دختر رو پیدا میکند میبیند پدر دختر به همراه مادرش آمدند.
غافلگیر شدن پدر دختر
پدر دختر انتظار داشت که پسر به ی تیپی شیک و مرتب و خوشگل بیاید اما پسر… مو های کوتاه داشت و کلاه پلنگی سرش کرده بود. لباس سبز لجنی تنش بود با یک شلوار مشکی، صندل هم پاش بود و کلا لباساش نسبتا کهنه بود. پسر وقتی این شرایط رو میبیند (آمدن پدر و مادر دختر ) به پدرش تماس میگیرد تو او هم بیاید. توی اون زمانی که پدر پسر بیاد پدر دختر از فرصت استفاده کرده و با پسر شروع به حرف زدن میکند و هدف ازدواج و مقطع تحصیلی و…. را میپرسد. پدر پسر هم که میرسد باز هم با هم صحبت میکنند، پدر دختر از پسر خوشش میآید و قرار خاستگاری میگذراند.
داستان ادامه دارد…