
خلاصه داستان اول: پسری قصد میکند ازدواج کند و مادرش دنبال همسر میگرده و دختری پیدا میکنه.
6/3/1399 ساعت : 4:00
تاریخ اولین خاستگاری
بعد از اینکه پدر دختره از پسر خوشش میاد، 2 روز بعد ملاقات قرار خاستگاری میزاره
نگرانی بیشتر

حالا استرس پسر از دفعه قبلی بیشتر شده بود آخه غول اول و رد کرده و به غول آخر رسیده بود. او نصف بیشتر راهو اومده بود و استرس داشت که به خاطر اون نصفه دیگه بازهم نتونه ازدواج کنه. از صبح با استرس بلند شد و به مدرسه رفت هی با خودش میگفت
امروز قراره …چی بشه…. چی بگم؟؟ .. چی میگه؟؟
فقط خودشو سرگرم میکرد که ساعت زود بگذره و به خاستگاری برن

بعد مدرسه هم، با دوستانش به بازی فوتبال رفتن تا سرگرم بشه و زمان بگذره (درسته که میگن عمر انسان گران بهاتر از طلاست اما گاهی اوقات بری کارها هم از عمر انسان گران بهاتر هستن مثلا در این موقعیت، خاستگاری برای پسر بیشتر اهمیت داشت و هی از خدا میخاست که زمان بگذره تا ببینه قراره آیندش چی بشه )
تا ساعت 3:30 پسر بیرون بود تا اینکه پدرش زنگ زد و گفت: برگرد خونه دیره
پسر هم سریع سوار اتوبوس شد و برگشت.

وقتی رسید خونه، ساعت 3:45 شده بود سریع نهارشو خورد تا برن خاستگاری.
البته ساعت 4 قرار خاستگاری بود، اما از اونجایی که پسر از معطل موندن بدش میومد جوری وقتشو گذروند که بیکار نباشه و علافی نکشه و یک راست بعد نهار بره خاستگاری
خواهر شوهر

از اونجایی که مامان پسر خجالتی بود پس به عمه پسر زنگ میزنه تا او هم در مراسم خاستگاری شرکت کنه و خواهر پسر هم که معلومه از لوازم ضروریه خاستگاریه اوهم اومده بودتا مراسم خاستگاری شرکت کنه (خواهر شوهری گفتن)
بالاخره هرچی بود همه جمع شدن و راه افتادن. سر راه شیرینی خریدند و رفتن.
اول مادر و عمه و خواهر پسر خونه دختره میرن که اگه دختر پسند شد بعد پدر و پسر هم برن. زمانیکه دختر پسندیده شد خواهر پسر زنگ زد و پدر و پسر هم رفتن.
اولین خاستگاری پسر

وقتی که میرن برادر دختر سرکار بود و حضور نداشت
فقط مادر و پدر دختر بودن بعد از سلام و احوال پرسی داخل خانه شدن و نشستن.

دختر، هم از پسر و خونواده اونها پذیرایی میکنه،. اول شربت میاره با شیرینی بعد هم دمنبوش. کمی که میگذره همه شروع میکنن به صحبت کردن.
… مثلا: عمه پسر با مادر دختر، پدر دختر با پدر پسر و
بعد از کمی صحبت کردن عمه پسر میگه که آقایون جاشونو عوض کنن آخه ما زنها راحت نیستیم.
مردا میرن اتاق بقلی.
بعد از کمی صحبت کردن عمه پسر با صدایی بلند میگه پدر دختر اگه مسئله ای نیس جوونا …برن و باهم صحبت کنند
…. ادامه دارد
قسمت سوم
قسمت سوم