قسمت ششم

خلاصه داستان : علامه شدن پسر و معجزه کردنشو گفتیم رسیدیم به اینجا که پسر از مادرش درباره دختر پرسید

ضد حال بد

پسر خیلی نگران بود که آخر چی میشه، جواب دختر چیه، ممکنه جوابش مثبت باشه یا منفیه

مدام به فکر او بود،. ی لحظه نمیتونست به دختر فکر نکنه و حرف های اونو مرور نکنه

تا کی درس میخونی؟. تا هر وقت شما بگی.

مدام از دستگاه سی دی رام مغز کار می‌کشید یکسره حرف های اون روزو، روز خاستگاری ریپلی می‌کرد

طوری شده بود که دیگ نیازی به پلی نداشت، خودش پشت سر هم پخش می‌شد، چهره دختر جلوی چشماش، صوت دختر توی گوشاش پخش میشد

به قدری عاشق شده بود که دوست داشت ی بار دیگ دخترو ببینه اونم هر چه سریع تر

به خاطر همون هر روز که بماند هر ساعت از مامانش می‌پرسید

خبری نشد

(آخه اون صحبتشا کرده بود و قرار بود دختر فکراشو بکنه و جوابشو بگه)

مامانش میگفت

اونا شماره منو ندارن، شماره عمه رو دارن و هم هنوز چیزی نگفته

پسر باز به عمش میگفت و او هم میگفت

هنوز خبری نیس

ی روز پسر میاد جای مادرش و همون سوال همیشگی رو بپرسه، این سری با جواب دیگه ای روبرو میشه

پسر از مادرش میپرسه

مادر نتیجه چی شد؟ هنوز خبر ندادن؟ پس کی خبر میدن دیگ

مادر میگه

خبر دادن و دختر تصمیمش گرفته و اعلام کرده

بنظرتون جوابش چیه

.

.

.

جوابش مثبته

پسر وقتی اینو شنید تو گنج خودش نمی پوسید عه ببخشید اشتباه شد تو پوست خودش نمیگنجید

اینقدر خوشحال شده بود که نمی دونست چکار کنه

اول شکر خدا کرد و به سجده رفت

خدایا شکرت

خدایا ازت ممنونم به اندازه تمام نعمات و کرامات و بزرگیت

الحمدالله رب العالمین

بعدش از جاش بلند شد و ی نفس راحتی کشید

شاید به خودتون بگین کجای این داستان ضد حال بود

این که خبر خوبی بود ن ضد حال

لابد پسر دوست داشته جواب منفی بشنوه

:اما اینطوریا نیس ضد حال اونجا بود که مامان پسر گفت

ادامه دارد

قسمت هفتم

Design a site like this with WordPress.com
Get started