
خلاصه داستان: بالاخره بعد روز ها نگرانی و دلواپسی دختر جوابشو اعلام میکنه، جوابش مثبته
ضد حال بد

ضد حالِ داستان، اینجاش بود که با همفکری مادر دختر و عمه پسر ، تصمیم میگیرن که جوونا قبل ادامه مراحل خاستگاری اول ی مشاوره برن و اگه به درد هم خوردن بعد ادامه مراحل خاستگاری پیش بره
:اینجا بود که
خنده از روی لبش پر کشید و دوباره استرس لونه زد
دوباره بذر نگرانی درون، پسر جوونه زد
هر چی میگذشت استرس پسر بیشتر و بیشتر میشد
اما پسر بازم خوشحال بود آخه اگه هم مشاوره میگفت به درد هم نمیخورین، او موفق شده بود دوباره دخترو ببینه و باهاش صحبت کنه

معلومه نمیشه قند و از چای جدا کنی
دختر هم از پسر جدا نمیشد، مدام توذهنش بود
واقعا پسر نیمه گم شده ی خودشو پیدا کرده بود
پسر خیلی خوش شانس بود آخه تنها کسی بود که نیمه گم شدشو پیدا کرد
ولی چه پیدا کردنی که هنوز به او نرسیده بود
مشاوره

قرار شد که جوونا به مشاوره برن و هرچی مشاوره گفت گوش کنن
:آخه از قدیم گفتن
مشاوره اول به از مشاوره اخر
عه ببخشید اون صلح اوله… حالا هرچی
مشاوره در کل چیز خوبیه
:عمه پسر به مادر دختر گفت
دنبال مشاور بگردین
:مادر دختر گفت
ما جایی رو بلد نیستیم، خودتون هر کجا که گفتین بریم
عمه پسر از اونجایی که توی مشاوره آشنا داشت، پس با دوستش هماهنگ میکنه تا وقتی برای ما بگیره
تاریخ و روزش هم مشخص میکنه

وقتی میبینه بار اول جواب داد، پس دوباره و این سری مصمم تر از دفعه قبل شروع به اجرای قانون میکنه
زمان مشاوره فرا رسید، مشاور ی امتحانی از جفتشون میگیره و نتیجه رو اعلام میکنه، و گفت
… این دوتا
ادامه داره https://mohammadtaha.family.blog/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85/