قسمت چهارم

خلاصه داستان: داستان به اینجا رسید که دو جوون باهم صحبت کردن و قرار شد دختر نتیجشو رو اعلام کنه

نگرانی پسر

پسر از زمانی که از پاشو از خانه دختر بیرون گذاشت تا زمانیکه سوار ماشین شدن و برگشتن وتا زمانیکه دختر نتیجه روگفت مدام به این فکر بود که نتیجه چی میشه؟

+ آیا جوابش مثبته

آیا منو پسندیده

آیا از من خوشش اومده

نکتنه ی حرفی زده باشم که خوشش نیومده باشه

ینی ممکنه جوابش منفی باشه

اییییی خدااااااا

تموم فکر و ذکرش شده بود اون دختر

می‌نشست به او فکر میکرد

بلند میشد به اون فکر میکرد

می‌خوابید به او فکر میکرد

بیدار میشد به او فکر میکرد

ی لحظه نبود به او فکر نکنه

اتاق حیاط

ی اتاقی توی حیاط خونشون بود که او هر شب اونجا می‌خوابید. تنهای تنها

گاهی می‌ترسید و گاهی شجاعانه میرفت توی اتاق

گاهی ناراحت بود گاهی افتخار می‌کرد و به دوستانش کلاس میگذاشت

اما از زمانی که دختر رو دیده بود تموم فکر و ذهنش شده بود دختره، دیگه به این چیزا فکر نمی‌کرد، اصلا هیچ خواب و خوراکی براش نمونده بود

با این حال معلومه دیگ جایی برای ترسیدن و فخر فروشی و چیزای دیگ نمیمونه

قانون 2 = 1

شاید تا به حال اسم این قانونو نشنیده باشین

طبیعیه آخه مخترع این قانون خود پسر بود قانونش به این شکل بود که او هر 1 بار میگفت:

خدایا هرچی به صلاحمه بشه

پشت بند 2 بار میگفت:

خدا جوابش مثبت باشه

یک دعا متفرقه = 2 دعا برای رسیدن

حالا به نظرتون این قانون جواب داد یانه؟

مسلمان شدن پسر

پسر تو اون ایام خیلی تغییر کرده بود، از این رو به اون رو شده بود.

به قول یکی از بچه ها: تنها رفیق کافرمون هم، مسلمون شد

پسره قدیم هم یاد خدا می‌کرد ولی توی این شرایط بیشتر دعا می‌کرد. اصلا انگار سرنوشت اون با دعا رقم خورده بود. مدام دعا می‌کرد و از عمش می پرسید:

خبری نشد

یا از مامانش می پرسید

عمه چیزی نگفت

اونا میگفتن:

نه

اما او باز دست از دعا بر نمی داشت اینقدر تو اون ایام دعا می‌کرد که به اون دختر برسه، چیزی نمونده بود که علامه بشه

… راستی داستان علامه شدنشو براتون نگفتم

… ادامه دارد

Design a site like this with WordPress.com
Get started