
خلاصه داستان: پسر منتظر جواب دختر بود و مدام پیگیری میکرد تا ببینه جواب چی میشه، اما هر بار بهش میگفتن هنوز دختره خبر نداده.
علامه الپسر

پسر توی ایام ازدواج و علی الخصوص بعد از خاستگاری کلا عوض شده بود.
هر چی خدا واجب کرده بود انجام میداد و هرچی رو نهی کرده بود ترک میکرد
- رفتارش با خونواده بهتر شده بود
- توی خیابون سرش مدام پایین بود تا چشمش به نامحرم نیوفته
- حواسش بود ی وقت به دل کسیو نشکنه
- و….
آخه تو اون ایام معجزات زیادی رو دید
مثلا: هروقت میرفت کنار دیوار و انگشتشو رو دیوار فشار میداد، قسمتی کوچیکی از دیوار جا به جا میشد و یهو خونه روشن میشد
(هه پریز برق و لامپو میگم)
اگه با همون فرمون پیش میرفت چیزی نمونده بود که کم کم معجزه هم بکنه
خیلی رفتارش خوب شده بود همه همش به خاطر این بود که دعایش مستجاب بشه
خاطره جالب

روزی داشت از مدرسه اش بر میگشت، درحالی که سرش پایین بود تا چشمش به نامحرم نیوفته یهو چیزی محکمی با صورتش برخورد میکنه
اول اعصابش بهم میریزه
ولی وقتی به خودش میاد میبینه
شاخه های درخت پایین بوده و به او خورده
پسر عصبانی بود و نمیتونست کاری هم بکنه آخه بیاد شاخه درختو بزنه؟
پس دوباره سرشو پایین انداخت و به راهش ادامه داد به اون قضیه چن بار دیگ هم بهش اتفاق افتاد
پسر یا گدا

پسر از همون اول به بند لباس پوشیدنش نبود، کلا لباس های کهنه و از رنگ و رو افتاده میپوشید
دم دمای عید همه به فکر لباس خریدن بودن او اصلا مایل به رفتن به بازار و خرید نبود و مادرش به زور اورا به بازار میبرد تا لباسی براش بگیره
سر و روش شبیه فقیر فقرا بود ولی این قضیه اصلا براش مهم نبود
براش مهم نبود که بقیه در موردش چی میگن، چی میشه
البته نا گفته نمونه که پسر از همون اول هم همین شکلی بود ولی بعد خاستگاری انگیزش بیشتر شد
چن روزی گذشت پسر از مامانش پرسید که جواب چی شد؟ مامانش گفت:
ادامه داستان…